
از نیمه های شب بود که برایم مسلم شد که سرماخورده ام از تب و لرز نیمه شب از گرمایی که در تمام بدنم احساس می کردم و از سرمایی که انگار داشت تک تک رگ هایم را زیر و رو می کرد از خواب های چرت و پرت و بی سر وته از کلافگی شب تا صبح فهمیدم که باید در انتظار چند روز سرماخوردگی باشم انکار نمیکنم که صبح که بیدار شدم دلم میخواست پیش مادرم باشم دلم یک لیوان شیر گرم میخواست و بوی عطر سوپ که در خانه بپیچد و مستم کند اما امروز شنبه است از لباس هایی که باید شسته شوند تا لباس هایی که باید اتو بکشم از خرده کاری های همیشگی تا پختن غذا فریاد می زنند که روال زندگی ام گونه ای دیگر ش...
ادامه مطلب