دارم از زمان جا می مانم![]()
نمی فهمم که علی چطور دارد بزرگ می شود![]()
کی آنقدر بزرگ شد که صبحانه اش یک سینی کوچک با لقمه های فسقلی باشد!![]()

کی آنقدر بزرگ شدی که مستقل از من هم می توانی صبحانه بخوری![]()
و دلم برایت ضعف می رود وقتی لقمه های کوچک را با دقت برمیداری و به دهان می بری![]()
و عاشق آن لقمه های خیس خورده ام که به من تعارف می زنی و اصرار داری بخورم![]()
پ.ن: کسی زمان را کمی نگه دارد....
فاطرنوشت...ما را در سایت فاطرنوشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 130