
خدایا شکرتحتما هرچه برای مان مقدر می کنی،خیر استیا شافی...پ.ن: خدایا ممنونم در امتحان های سخت،صبورترم میکنی و درهای بی انتهای رحمتت را به روی مان می گشایی + نوشته شده در شنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۱ ساعت 13:37 توسط فاطر | بخوانید...
ادامه مطلب
بالاخره بعد از بهمن ماه سال 1391 که برای سومین بار دانشجوی دانشگاه اصفهان شدم، اکنون و بعد از گذشت 13 ترمفارغ التحصیل شدمنوشتن رساله و نهایتا دفاع از آن، بی شک کابوس تمام سال های گذشته بوده استاکنون ...
ادامه مطلب
بالاخره رسیدیم دیوار به دیوار اولین تولد پسرکاز آن جایی که روز تولدش باید واکسن یکسالگی بزنه، تصمیم گرفتم که تولد را یک هفته زودتر و مصادف با تولد قمری ش بگیرم، یعنی 18 ربیع الاولولی...ولی از آن جایی ...
ادامه مطلب
هنوز هم انگار باورش برایم سخت استاین که دوباره طلبیده شده باشیم برای زیارت اماماینقدری که توی این 8 ماه گذشته برای هرسفری استخاره کرده بودیم و به مصلحت بد آمده بودحتی برای یک سفر یکی دو روزه آبشار هم ...
ادامه مطلب
بگو چه چاره کنم؟...
ادامه مطلب
امروز خیلی خسته شدمخستگی های چندلایه و چندسطحیاصلاح و ویرایش مطالب نوشته شده پایان نامه خیلی کند پیش میرهباید روی موضوعات و فصل های بی ربط به هم کار کنمیه قسمتی از یه فصل اصلاح میشهبعدش باید برم سراغ...
ادامه مطلب
به این نتیجه رسیده ام که هرروزی که میگذرد چیزی که در من رشد میکند و قد میکشدعلاقه به نوشتن استنوشتن تنها راهی است که مغزم را سبک می کنداین واژه ها و این حرف های سرشار در سرم را آرام می نشاند روی صفحه...
ادامه مطلب
چه نامِ مرثیه واریست،مادرِ پسران"برای مادرِ تنهای بیپسر شدهای...
ادامه مطلب
ساعت از 5 گذشته است که میرسم خانهخستگی یک روز کاری با همه حواشی و دغدغه های ذهنی ش در تنم جا خوش میکندولی وقتی میرسم دم خانه باید همان زن خانه دار همیشگی باشم و خانه ام به همان مرتبی همیشه و بوی غذا از آشپزخانه ام بلند باشدوارد خانه می شوم، لباس ها را در می آورم و به خانه و آشپزخانه سلام میکنمیادم می آید که خرید داشتیم و همسر هم امشب تا دیروقت سرکار استفکر این که باید دوباره لباس بپوشم و از خانه بزنم بیرون، کلافه ام میکندراه چاره ای نیستدوباره چادر چاق چور میکنم و میزنم بیرونخرید های ریز و درشت از نان و شیر گرفته تا خیار و گوجه و کاهو و قارچ و داروی سرماخوردگی و آویشن برای دم کردن و .... چندقلم دیگر! تا خریدها را انجام بدهم و برگردم خانه، 45 دقیقه ای وقت می گیرد.خرید ها روی میز آشپزخانه ولو ...
ادامه مطلب
کمتر روزی پیش میاد مثل امروز که دلم بخواهد رانندگی بلد باشم ماشین را بردارم و بروم بیرون کمی خرید کنم، جاهایی هست که باید سر بزنم، کسانی هستند که باید بروم دیدن شان، کارهایی هست که باید انجام شان بدهم... باید خانه نباشم حتی! قبل از #ماه_مبارک کارهای روی زمین مانده ای هست که باید انجام بدهم ولی انرژی...
ادامه مطلب
این چند روز خیلی بهم سخت گذشت... گاهی روزها و ساعت ها خیلی سخت و تلخ و نفس گیر میگذره اینقدری که من این چند روز با خودم کلنجار رفتم... به اندازه چندسال روحم خسته شد از آدم های دور و برم دلگیرم و دلخور هرچند میدونم مثل همه اتفاق های همیشه، بعد از چند روز همه چی را فراموش میکنم بازم یادم میره که چی شد ... پ.ن: خدا را شکر میکنم که میتونم این روزهای تلخ را فراموش کنم... همین...
ادامه مطلب
اصلا رقیه نه، مثلا دختر خودت... یک شب میان کوچه که بماند چه می شود؟!!! پ.ن: امشب از آن شب هایی است که توی روضه ها باید جان داد......
ادامه مطلب
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر چون شیشه عطری که درش گم شده باشد ...
ادامه مطلب
آقا سلام ماه محرم شروع شدبازاین چه شورش است وچه ماتم شروع شدآقا سلام کاسه اشکی به من دهیدماه گدایی من و چشمم شروع شد یادم نرفته است نگاه شما به مااز گریه های ماه محرم شروع شدهاجر به پای روضه اصغر نشسته بودتا اینکه جوشش دل زمزم شروع شدآقا سلام نیت گریه نموده ایمشیرین ترین عبادت ما هم شروع شد این روزهای ابتدایی محرم را با این مداحی دلنشین همراه کنید...
ادامه مطلب
این هفته، به نسبت هفته عجیبی بود پر از خبرهایی که در نوع خودشون کم اتفاق می افتند از رتبه های کنکور و قبولی ها تا خبر بارداری چندتا از دوستانم که اصلا انتظارش را نداشتم و مهم تر از همه خبر چندتا خواستگاری غیرمنتظره دنیا همیشه پر از خبر و اتفاق بوده ولی بعضی وقت ها این خبرها و اتفاق ها اصلا قابل پیش بینی نیستن یا اصلا در منظومه ذهنی آدمی جا نمیشن انگار که مقدمات حادثه ها را طور دیگه ای چیده باشی و یهویی یه اتفاق دیگه رخ بده مات و مبهوت میشی بازیگرهای این داستان ها باید صبور باشن و صبوری کنند توی این بازی های روزگار هم بعضی ها بدجور کیش و مات میشن بعضی از ...
ادامه مطلب